تبليغاتX
دل دات کام
اميد که از دل برآيد و بر دل نشيند

دی‌شب خواب دیدم تو شهرداری(تهران) یه تغییراتی رخ داده. دقیقا یادم نیست چی بود. بعد یه روزنامه دستم بود، دیدم علاوه بر اون تغییر، کلا شهردار عوض شده. عکس شهردار جدید هم بود. جوونی تقریبا 35 ساله، نسبتا تپل و بور.

امروز صبح صبح دیدم روزنامه‌ایران نوشته:

رئيس‌جمهور با حضور در برنامه تهران 20 اعلام کرد

مدیريت مترو تهران به دولت برمي‌گردد

!

 

خواب‌نوشت 1: علامتِ تعجبِ بالا از طرف خودم بود نه روزنامه‌ی ایران

خواب‌نوشت 2: خبر بالا، تیتر صفحه‌ی اول امروز (21/8/88) روزنامه ایران هست

خواب‌نوشت 3: عینا خبر رو از روزنامه ایران آوردم و الا از واژه‌ی غریب رئیس جمهور، برای دکترِ دکتر لازم، استفاده نمی‌کنم.

خواب‌نوشت 4: من این خواب رو بعد از برنامه‌ی تهران‌بیست دیدم، ولی اون برنامه رو اصلا روز چهارشنبه 20/8/88 ندیده بودم.

خواب‌نوشت 5: روح‌جان! به جای این که بری تو شهرداری پرسه بزنی، یه سر برو خونه‌ی دختر اقدس‌خانوم‌اینا

خواب‌نوشت 6: پی‌نوشت‌های این مطلب، از خودش بیشتر شد :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:42  توسط حمیدرضا احمدی  | 

یكی از دوستان، بعد از راه‌پیمایی روز قدس گفت وجدانش ناراحته از این كه تا الان بیشتر راه‌پیمایی‌ها رو رفته و حتی یه باتوم هم نخورده.

13 آبان، وقتی تو خیابون كریم‌خان مثل یه شهروندِ خوب و حرف‌گوش‌كن داشت از میدون ولی‌عصر به سمتِ هفتِ تیر می‌رفت، یه‌هو دید از پشت، پیاده‌نظام دارن مردم رو دنبال می‌كنن و از جلو هم سواره‌نظام (موتوری‌ها) پیاده شدن و دارن میان سمتشون. خواست خیلی معمولی راهش رو ادامه بده كه دید نه، نمی‌شه مجبوره فرار كنه، حالا كجا؟ خودش هم نمی‌دونست. ظاهرا مقدار توحش پیاده‌نظام‌ها كمتر بود، این بود كه برگشت و سعی كرد معمولی ولی تند راه بره. اولین ضربه‌ی باتوم كه خورد به كتف سمت راستش، قبل از این كه وقت كنه به چیزی فكر كنه،دومیش هم بلافاصله خورد و فهمید افه ادا و كوچه‌ی علی‌چپ و علی‌چلاق و ... فایده‌ای نداره و فقط باید بدود.

دوست‌جان! حاجت روا. نذرت قبول!

 

پ.ن: امیدوارم وجدان دوستم با همین دو تا باتوم راحت شده باشه و نگه تا یه هفته نَرَم کهریزک وجدانم راحت نمی‌شه :دی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:16  توسط حمیدرضا احمدی  | 

درِ کوچمون یه مقدار لکه‌گیری لازم داره. دیشب خواب می‌دیدم رفتم رنگ بخرم. آخر شب بود. صاحب مغازه برقا رو خاموش کرده بود، اومده بود بیرون و داشت در مغازه‌ش رو قفل می‌کرد. خیابون هم خیلی تاریک بود، ظاهرا هیچ برقی روشن نبود. بهش گفتم رنگ سبز داری؟ انگار به این که اون موقع شب رفتم رنگ بخرم، مشکوک شده‌باشه، گفت: سند خونه‌تون رو بیار رنگ بدم! فکر کنم  از این می‌ترسه که مبادا با رنگ شعاری، چیزی رو در و دیوار بنویسم!

پری‌شب هم خواب می‌دیدم امسال حج قراره تو ایران برگزار شه! فکر کنم تو اصفهان. منم با خودم گفتم بهتر، تو حج هم یا حسین میرحسین می‌گیم، اینجا هم ضایعشون می‌کنیم.

 

خواب‌نوشت 1: باز خدا پدر آقای رنگ‌فروش رو بیامرزه، نگفت برو در خونتون رو بیار همین‌جا رنگش کن :دی

خواب‌نوشت 2: بد نیست  یه قمست رو اختصاص بدم به نوشتن خواب‌هام ولی چون بلافاصله نمی‌نویسمشون، یادم میره. حالا بینم چی میشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:56  توسط حمیدرضا احمدی  | 

اگه يه كم سنگين، رنگين‌تر بود

اگه دهنش اين‌قدر گشاد نبود

اگه ده سال ازم بزرگ‌تر نبود

اگه 17 سال پيش شوهر نكرده بود و الان دو تا بچه نداشت ...

شايد باهاش دوست مي‌شدم!

پ.ن: قربون اعتماد به نفسم برم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:29  توسط حمیدرضا احمدی  | 

۱- نازی خانوم میگه: اون موقع که با ندا قهر بودم، یکی دوبار دیدم آزیتا با ندا گرم گرفته. بهش گفتم: آزیتا! یا من یا ندا. یعنی چی که با دشمن من دوستی؟
پیش خودم فکر میکنم این مسائل بیشتر تو زنا هست. و الا دلیل نداره اگه تو با کسی قهری دوستاتم باهاش قهر باشن.
۲- دوازده سال پیش دوستایی داشتم که طرف‌دار ناطق نوری و بودن و به اصطلاح جناح راست ولی با هم دوست بودیم معاشرت داشتیم و البته کمتر باهم بحث سیاسی می‌کردیم.
۳- اخوی! من چطورمی‌تونم با تو دوست باشم، وقتی تو طرف‌دار کسی هستی که دوستای منو زندانی مینکه، شکنجه میده و میکشه؟

نتیجه: ظاهرا حق با نازی خانومه!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:59  توسط حمیدرضا احمدی  | 

امروز هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:14  توسط حمیدرضا احمدی  | 

وقتی خواهرم نوزده سالش بود، به نظرم 19 سال، خیلی سال بود. وقتی 19 سالم شد، با یه سال تاخیر، سال اول دانشگاه بودم. از وقتی که فکر می‌کردم 19 سال، خیلیه، 22 سال گذشته و از وقتی 19 سالم بود، 11 سال. گاهی اصلا حواسم نیست که 7 سال، از آخرین سالی که دانشگاه رفتم، می‌گذره.

27 سالم که بود، دیدم 27 میشه، سه نه تا. دو نه تای اول، خیلی دیر‌تر از 9 تای سومی گذشت. و تا الان، نه تای چهارم به مراتب سریع‌تر از نه تای اول و دوم و سوم گذشته. به نظرم هرچی سن بالاتر میره، گذر زمان در نظر آدم سریع‌تر میشه. با این که یک ثانیه در سی سالگی،‌ با یک ثانیه در هشت سالگی فرقی با هم نمی‌کنن و از از هشت تا نه سالگی 12 ماه فاصله هست و از 29 تا سی ساله شدن هم 12 ماه، ولی بین این 12 ماه و اون دوازده ماه، خیلی تفاوت هست.

به نظرم از نگاه اغلب مردم، نمودار ریاضی عمر،  مثل نمودار پایینه:

 

 

شبیه نمودار چرخه‌ی عمر محصول که شروعی داره، اوجی و پایانی. مثل عکس زیر:

 

 

(زمان افولش هم غالبا بیشتر از زمان اوجش هست)

 

راستش رو بخواهید، از سی ساله شدن زیاد خوشم نمیاد. حس می‌کنم رسیدم به قله‌ی نمودار و افتادم تو سرازیری. هرچند اگه به ادامه زندگی راغبم، از این موضوع گریزی ندارم و باید بپذیرمش. تازه شروع سی سالگی برام همراه با شادی نبود و اون تو لک رفتن که گفتم، تشدید شد. شاید بد هم نشد، بیشتر به زندگی فکر کردم. (فکر کردن، سرآغاز تنهایی و غم انسان‌هاست،‌ ولی نتیجه‌ش می‌تونه این نباشه)

آخرین ساعت‌های بیست و نه سالگی در غفلت به‌سر شد و اولین دقایق سی سالگی، در غم. (اگه غم توصیف مناسبی برای اون حالت باشه). وقتی به موسیقی وبلاگ آزی گوش می‌کردم، دیگه دراز کشیده بودم و به گذر عمر فکر می‌کردم، به چیزایی که بین من و اون دوستم که ازش ایمیل داشتم گذشته بود، به اتفاقاتی که تلاش کردم و نیفتاد، به این که 7 ساله درسم تموم شده و زندگیم چه یکنواخت شده. 7 سال که ماوقع هر سال رو تو یه خط میتونم بنویسم. به چیزای زیادی فکر کردم. تو اون حالت، این حس بهم دست داد که تولد و مرگ،‌ در هم تنیده شدن، اصلا انگار از جنس هم هستن، ‌انگار نه انگار که متضاد هم هستن و هر جا که یکی هست، اون یکی نیست. انگار هم‌زاد همَن. نمی‌دونم این احساسات واقعی بود، یا یه جورایی شعاری و تکرار بعضی شینده‌ها. گفتم چند چیز باهم جور شد تا این فکرا بیاد تو مغزم شایدم اگه اون اتفاقات با هم نیفتاده بود،‌ احتمالا این فکرا هم اصلا به ذهنم نمی‌اومد. جایی خوندم: «از وقتی به دنیا میاییم، با هر نفسی که می‌کشیم، یه لحظه به مرگ نزدیک‌تر میشیم» یعنی از اول برای رفتن به دنیا اومدیم.

گاهی فکر می‌کنم، 29 و 30، فوقش یه سال  باهم فاصله دارن و 20 و 29، نه سال. ولی دو تای اول خیلی از هم دورترن تا دو تای دوم. بیست و نه هرچی باشه، با بیست شروع میشه. بیست و ... حالا هرچند.

با این که حداقل دو سال بود که حواسم جمع بود که آخرای بیستَم،  ولی انگار وقتی تموم شد، حسش کردم. گاهی فکر می‌کنم زندگی هم همین‌جوره. هر قدر هم حواست باشه که تموم‌شدنیه، وقتی تموم می‌شه تازه می‌فهمی تموم‌شدنی یعنی چی.

گاهی فکر می‌کنم همه چیز این دنیا قراردادیه. یکیش همین سن و سال. اگه حسابمون قمری بود، امروز سی و یک‌ساله شده بودم.

 

دل‌نوشته‌ها:

1-      این مطلب رو اولش می‌خواستم همون اولش بذارم (یعنی اول سی سال) ولی نشد که بشه، ‌گفتم برای سی سال و سه روز بذارم‌، بازم نشد، ‌تا امروز که یه مدل دیگه تولد هست، بالاخره نوشتم و گذاشتم :دی (آیکون بچه‌ی تنبل و حموم نرفته)

2-      قابل توجه دوستان،‌حقیر تازه شدم بیست و ده ساله. یا اگه به قیافه‌م نمی‌خوره،‌ فوقش 25 سال و 60 ماه. :دال. ت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:21  توسط حمیدرضا احمدی  | 

به نظرم امروز يك‌شنبه‌ست. هيجده مرداد. مي‌خوام برای 21 مرداد مطلبی بنويسم، می‌خوام یه بار هم که شده، یه کاری رو از قبل آماده کنم، نه تو وقت اضافه!

میرم سراغ کامپیوتر. موقع بوت کردن، ریست می‌شه. ویروسی شده اساسی. امروز نشد که بشه. شد سه‌شنبه. با یکی از دوستام می‌خوام برم بیرون. محل دقیق قرارمون مشخص نیست. یکی دو بار جابجا شد. حواسم بیشتر پیش بیرون رفتنه.

بالاخره رفتم و برگشتم. الان شبه. ساعت از 11 گذشته. دارم می‌نویسم. دو سه خطی نوشتم. به نظرم افکارم خوب جمع و جور نشدن. میرم سراغ وبلاگ و ایمیل. پنج روزه که سراغ اینترنت نرفتم! (وقتی از خونه می‌خوام وبلاگم رو به روز کنم، می‌گم بذار اول مطلبم رو بنویسم، بعد به اینترنت وصل ‌می‌شم و وب و میل رو چک می‌کنم، اما همیشه اول صفحه‌ی ورد رو باز می‌کنم، احتما یه چند کلمه‌ای می‌نویسم، نیمه کاره رهاش می‌کنم و می‌رم سراغ اینترنت. بعد دوباره از اینترنت جدا میشم، مطلبم رو می‌نویسم،‌ وصل میشم به اینترنت و می‌ذارمش تو وبلاگ)

وبلاگ آزی بازه، صفحه‌ی میلم هم باز شد. بعد از مدت‌ها یکی از دوستام بهم ایمیل زده. خبری رو بهم داده. خوشحالم. جوابش رو میفرستم. حس نوشتن نیست، بی‌خیال میشم، میشینم و شروع میکنم به خوردن شا‌توتایی که دوستم- همون که باهم رفته بودیم بیرون- از درخت خونشون چیده بود.

با این‌که از حدود دو ماه قبل، در جریان خبری که دوستم گفت، بودم، ولی این خبر یه جورایی برام یه هو اکیه. یه جورایی جا خوردم. جالبه که وقتی ایمیلش رو خودنم، جا نخوردم، الان که از جلوی کامپیوتر اومدم کنار، شروع کردم به جا خوردن و هر چی بیشتر می‌گذره، بیشتر جا می‌خورم(:دی)

چند تا موضوع دست به دست هم دادن یا بهتر بگم، ذهنم چند تا موضوع رو به هم چسبونده، ‌تا بره تو لک. چند تا موضوعی که در راس اونا، ایمیل دوستم هست. اون یکیش دوست دیگه‌م بود که با هم رفته بودیم بیرون. یکی دیگه موضوعی بود که می‌خواستم در مورد مطلب بنویسم. و اما کاتالیزور این تو لک رفتن هم، آهنگ متن وبلاگ آزی هست.

امروز یه روز دیگه‌ست. هفده شهریوره. برای دفعه‌ی n ام : عجب تاثیری داره این موسیقی تو روح و روان آدم! ( حدود دو ساعت پیش، رفتم وبلاگ آزی که اون موسیقی رو گوش کنم تا مطالب اون شب بهتر بدام تداعی و به نوشتنم کمک کنه. دو ساعت پیش گوش دادمش، ذهنم هنوز داره اون موسیقی رو می‌نوازه.)

موضوع ایمیل دوستم و اون یکی دوستم رو که با هم رفته بودیم بیرون رو بهتون نمی‌گم (اصرار نفرمایید) اما موضوعی که می‌خواستم در موردش مطلب بنویسم رو می‌گم؛ قرار بود فردای روز بیستم مرداد، سی ساله بشم. می‌خواستم در همین مورد مطلبی بنویسم، تمرکزم روی نوشتن در مورد سی سالگی و موضوع بیرون رفتن سه‌شنبه، این‌قدر ذهنم رو درگیر کرده بود که تازه ساعت ده دقیقه به دوازده تازه سرحساب شدم که امروز آخرین روز دهه‌ی بیستَم بود. آخرین روزی که بیست و چند ساله بودم...

 

طولانی شد. مطلبی رو که در مورد سی سالگی می‌خواستم بگم، تو پست بعدی می‌گم.

 

دل‌نوشت:

یک‌ دل:حالا خوبه پارسال یه بلندگو به چه گندگی گرفتم دستم و جار زدم که 21 مرداد تولدمه. دست شما درد نکنه! تبریک‌بارونم کردید. از دوستان وبلاگی فقط یه نفر تبریک گفت، اونم این موضوع رو از وبلاگ یادش نبود. یه هفت – هشت- ده- بیست- سی چهل باری پرسیده بود تا یادش مونده بود.

دو دل: پارسال، یکی دو روز بعد از تولدم، مصادف بود با مفقودالاثر شدن خاطی خانوم و پیدا شدنش. یادش گرامی. بعد از وبلاگ تراوشات ذهن من، به نظرم دو تا وبلاگ دیگه زد، ولی دیگه نه وبلاگش اون وبلاگ شد، نه خودش اون خاطی خانوم. خدا سلامتش دارد. ایشون کاشف بنده بودند و یاعث دوستی و آشنایی خیلی از ما با هم ایشون بود.

سه دل: یادتونه یکی از همکارام گفته بود به سی نمی‌رسم؟ انگار رسیدم.

چهار دل: بالاخره به‌روزکردم و ... می‌دونم، بیشترین غیبت وبلاگیم به مدت 37 روز رخ داد. شروع سی ‌سالگی، با تنبلی در به‌روز کردن وبلاگ همراه شد. دال دو نقطه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:9  توسط حمیدرضا احمدی  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:29  توسط حمیدرضا احمدی  | 

سلام

فردا به قصد یک عدد ماموریت کاری، عازم مشهد مقدس هستم و سفرم قرار است با هواپیمای جمهوری اسلامی انجام شود. لذا همین‌جا از همه‌ی دوستان بزرگوار و غیربزرگوارم خداحافظی و طلب حلالیت می‌کنم. ببخشید اگه کار (کارای) بدی کردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:39  توسط حمیدرضا احمدی  |